تبليغاتX
لافکادیو و گیگیلی
سلام دوس جونا این روزا هیچ خبر خاصی‌ نیست و من در استراحت پس از امتحانات به سر میبرم

رفتم برا گیگیلی کادوی ولنتاین خریدم یه عطر(givenchy play) با شکلات من که بوی عطرشو خیلی‌ می‌پسندم گیگیلی هم هنوز کادوشو رو نکرده

من هیچ حوصله این تعطیلات ندارم حوصله آدم سر میره خو

دیگه اینکه دیروزم با گیگیلی دعوا کردیم اما خوشبختانه امروز بخیر گذشت

دوس جونام برا گیگیلی یه مشکلی‌ پیش اومده دعا کنین حل بشه خیلی‌ افسرده شده یه درس چرتو افتاده استادم دوست باباشه دعا کنین نمره بده مشکلش حل بشه اگه بیفته خیلی‌ ناجور می‌شه منم امروز همش در حال غصه خوردن برا گیگیلی بودم

فیلم پستچی ۳بار در نمیزندو دیدم بد نبود یکم توهمی بود اما اون تیک رقصش باحال بود!!! مهوش...

دیگه اینکه یه نمره دیگمم اومد ۱۷ شدم (کنترل کیفیت آماری) خیلی‌ خوشحالی

کاشکی‌ مشکله گیگیلیم حل بشه من زیاد خوشحالی کنم

بابامم ۱۰ روز دیگه میره پیش اون یکی‌ خواهرم میگه برم از دست تو و مامانت با این خراب کاریاتون راحت شم دی

هنوز یکی‌ از نمرهام نیومده شدیدا استرس دارم

دلم مسافرت می‌خواد با گیگیلی

امسال هیچی‌ مثل سال قبل نیست نه ولنتاین نه تولدم پارسال خیلی‌ شوق ذوق داشتم اما امسال... نمیدونم یه جوریم

دعا کنین مشکله گیگیلی حل شه گناه داره برنامه امتحاناش خیلی‌ ناجور بود خیلی‌ همتون مواظب خودتون باشین دعا یادتون نره بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:6  توسط  مری  | 

سلاممم به دوستی‌ چاقو چله خودم

الان من یک لافکادیو فارغ از امتحانات هستم اما مثل اینکه خوشحالی به ما نیومده و ۵ شنبه باید یه خروار جزوه بخونم برا امتحان کتبی نجات غریق خیلی‌ سخته همش آناتومی ایناست که اگه یکی‌ مرده بود چجوری زندش کنیم

راستی‌ پدر گرامی‌ تشریف فرما شدن دس دس سوغاتیهای این جانب به شرح ذیل می‌باشد

یک جفت کفش آدیداس

یک عدد عینک شنا

۲ عدد ادکلن

یک عدد پیراهن مهمونی‌

۳عدد تاپ

یک دست لباس منزل

پاستیل و شکلات به مقدار لازم دی

برا مامانم از همین چیزا البته ما کلی‌ بهش گفت بودیم نیار چون دیگه واقعاً کمدا گنجایش لباس نداره اما آورد دیگه مرسی‌ بابا

راستی‌ ما الان ۲ ساله داریم خونه میسازیم برا خودمون بعد تو  این مدتی‌ که بابا نبود منو مامان عجیب فعالیت میکردیم چون بابا نسبت به کارای ساختمونی خیلی‌ سخت گیره و کارگرا و سایر عوامل دست اندر کار از دست بابا شکارن منو مامان کلی‌ تو عین مدت دنبال کارا بودیم که دیروز که بابام اومد رفت سر ساختمون ذوق کنه که ما چقدر زرنگیمو اینا چشتون روز بعد نبینه رفت سر ساختمون کارد می‌زدی خونش در نمیومد هی‌ میگفت عین چیه آخه !!!!!!!

من که متواری شدم و به بهانهٔ درس به منزل پناه آوردم

 موند مامان بی‌چاره از دیشبم با منو مامانم سر سنگین کلا بابام آدم جدیی هستش و خواهرم هنوزم که هنوزه با اینکه ازدواج کردن از بابام حساب میبرن منم که دیگه هیچیییی

جونم براتون بگه که گیگیلی خان هم خوبن و چند روز پیشا برام یه شال خوشگلی‌ کادو خرید بود مرسی‌ گیگیلی جونز عآچختم*heartshape1.gif : 46 par 30 pixels. خیلی‌ دلم می‌خواد عین روزا یه دل سیر با گیگیلی برم بیرون اما خوب متاسفانه کلاسای ناجی گری واقعاً خستم می‌کنه یعنی‌ عصر که می‌رسم خونه عین جسد میفتم تا فردا صبح که برم استخر*faintingsmiley.gif : 37 par 24 pixels.

راستی من یه مشکله بزرگ دارم چرا من بلد نیستم تقلب کنم نه از عین تقلبا که از رو ورقه کسی‌ نگا میکنی‌ از عین مدلا که با خودت میبری کلا دوس دارم آخه هیجانش بالاستvarulv.gif : 33 par 28 pixels.

خوب دیگه برم سر جزوه نجات غریقreading.gif : 48 par 26 pixels. مراقب خودتون باشین عآچخه همتونم بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:13  توسط  مری  | 

یعنی‌ شما الان یه خانوم لافکادیو دارین که کفش بریده چند شب پیشا که در اوج دپرسی بودم می‌خواستم یه پست بذارم راجع با لیدی گاگا که حالم ازش بهم میخوره ولی‌ نمیدونم چرا باهاش حال می‌کنم بد الان دیدم رامونا یه چیزی تو این مایها نوش یعنی‌ الان لافکادیو با ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا علامت تعجب

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:52  توسط  مری  | 

بعده یه هفته الان حالم خوب یعنی‌ امروز بهترم صبح که امتحانمو در حد تیم ملی‌ دادم

بعدشم که رفتم استخر برا دورهٔ نجات غریق امتحان ورودی داشتیم باید رکورد میزدیم که اونارم خفن زدم و الان یه لافکادیو خوشحال موجود می‌باشد

دعا کنین این امتحان کوفتی ۳شنبه خوب بشه دیگه گنده هرچی‌ امتحان کنده بشه

تا آخر هفته که کلاسای نجات غریقم دعا کنین اینم قبول شم بخیر بگذره هیچ حوصله ندارم دوباره برم از این دوره‌ها

با گیگیلی هم دیروزو امروز قهر بودیم الان روابط اندکی‌ حسنست

با مامانم هی‌ بگی‌ نگی‌ امروز بهتریم یعنی‌ فهمید رکوردامو خوب زدم یکم بهتر شد

راستییی بابامم فردا شب میاد هوورا گفت برات عینک شنای خفن خریدم

خوشحالی خوشحالی دس دسس بالاخره یه پست شاد مواظب باشین بای

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:22  توسط  مری  | 

حذف شد
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط  مری  | 

سلام دوستای‌ گلم ببخشید که دیر به دیر میم آپ می‌کنم این روزا هیچ حال حوصله ندارم هنوز رابطه‌ام با مامانم تیره تاره بابام هنوز نیومده

امتحانام هی ی ی میگذره نه خیلی‌ خوب نه خیلی‌ بد خیلی‌ دلم میگیره این روزا با هر مساله کوچیکی بغض می‌کنم اصلا این روزا هیچی‌ خوب نیست و هیچی‌ خوب پیش نمیره

 گیگیلیم هست اما امتحانم فرصت هیچی‌ بهم نمیده

راستی‌ چند شب پیشا داشتم این برنامهٔ آژیرو نگا می‌کردم وای موهای تنم سیخ شد پسر متولد ۶۴ با کامل خونسردی ۱۱ نفرو کشته بود بد اونوقت زنش متولد ۷۰ بود و قاضی پرونده میگفت یکی‌ از جرمهای دختر همدستی تو ۶ تا قتل فک کن دختر ۳ سال از من کوچیکتر بود خدایا این مملکت داره به کجا میره???

نمیدونمم این روزا همش دارم فک می‌کنم از ایران برم خواهر بزرگم که مدام اصرار می‌کنه کارمو برا آمریکا درس کنه اما آخه من که بدون گیگیلی نمیتونم اونم حداقل تا ۳ سال دیگه گرفتار اینجا خدایا کمکم کن

الان ۱ هفتست شب تا صبح کابوس میبینم دوس جونا دعا کنین هیچ خوب نیستم امیدوارم زودتر خوب شم بیام یه پست شاد براتون بذارم بای بای

پ.ن:خدا جون به منم نگا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 22:12  توسط  مری  | 

سلام دوس جونا

من به شدت گرفتار درس امتحاناتم بد جور سرما  خوردم با مامانم دعوام شده کلا از نظر روحی‌ داغونم الان ۲ روزو ۲ شبه که همش گریه می‌کنم

تولدم خوب بود همه کلی‌ زحمت کشیدن گیگیلی که کادشو داده بود همون گوشی مامانش برام یه تونیک بافت خکستری خیلی‌ خوشگل خریده بود روز تولدم منو گیگیلیو ۲تا از دوستمون رفتیم بیرون گیگیلی جونم برام یه دست گل خوشگل خریده بود دست گلش درد نکنه دوستامونم یه بلوز خریده بودن شامم رفتتیم بیرون خوب بود بابامم و خواهر هام شبه تولدم زنگ زدنو تبریک گفتم کمال تشکر را ابلاغ میدارم

بعضی‌ از دوستا از من پرسیده بودن که شنای موزونو می‌شه تو هر سنی‌ یاد گرفت باید بگم بله می‌شه بچه‌های کوچیک از این نظر بهتر هستن که می‌رن مسابقات اما شمایی که برا دل خودت میخوای یاد بگیری تو هر سنی‌ می‌شه یکی‌ دیگه از دوستا هم پرسیده بود که چجوری می‌شه چاق بشه توروخدا اگه فهمیدین به منم بگین من ۱۶۰ قدم ۴۲ وزنم فک کنن جدیدنا میرم بدن سازی میگن که جواب میده خدا کنه

خلاصه دوس جونا ببخشید که دپمو بی‌ حوصله قول میدم بیام زود با یه حال خوب آپ کنم بای

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:43  توسط  مری  | 


سلام جیگیلیا

میبینم که پس فردا تولد من همه الان خوشحال بزن کف مرتبو به افتخارش هم اکنون بنده ۲۰ سالو ۱۱ ماه ۲۸ روزه می‌باشم و در روز ۲۸ دی وارد ۲۱ سالگی میشوم دییییی دس دس

امروزم بنده به بدبختی و با همکاری یکی‌ از پسرای کلاسمون امتحان صنعتی ۳ دادم چشتون روز بعد نبینه ۳ ساعتو نیم وقت امتحان بود بعد جالب اینجاست که همه داشتن تا دقیقه آخر مینوشتن منم با همون پسر مطالب نوشته شدرو به اشتراک گذاشته بودیمzombismiley.gif : 46 par 25 pixels.

دیگه اینکه گیگیلی طفلکم خیلی‌ گرفتار همش داره درس می‌خونه فردا امتحان سیالات داره جاتون خالی‌ سختreading.gif : 48 par 26 pixels.

عرضم به حضورتون که من هنوز نمیدونم مامان اینا میخوان چی‌ بهم بدن فقط امیدوام باب میل باشه وگرنه لافکادیو خانوم قاطی می‌کنهblastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.

تازه امروز کلی‌ غصه خوردم بخاطر این امتحان کوفتی نشد برم باشگاه

دوس جونا این زیر یه متنی هست که پارسال خواهرم به مناسبات تولدم نوشته بود منم میزارم اینجا که همه بخونین و ببین لافکادیو چی‌ بود چی‌ شد*babyboy.gif : 14 par 21 pixels. دییی همتونو میدوستم فعلا بای بای

تولدم مبارکککک

**french.gif : 262 par 99 pixels.
خواهر کوچیکه در سن ۲ سالگی:
 توی هال جلوی تلویزیون نشسته و با اسباب بازی مورد علاقه اش که عبارت باشد از قابلمه و ماهیتابه و ملاقه- البته از نوع واقعی- بازی میکنه. خواهر کوچیکه هر روز به کابینتهای آشپزخانه شبیخون میزنه و اسباب بازی مورد علاقه اش را شکار میکنه. همینطور که مشغول بازی با اسباب بازیهایش است، صدای در راهرو میاد، خواهر کوچیکه کله اش را محکم مثل ای کیو سان تکان میده. هربار که صدای در میاد، خواهر کوچیکه، مشغول هر کار مهم یا نیمه مهم یا غیرمهمی هم باشد، سلام ایکیوسانی را فراموش نمیکنه.

 خواهر کوچیکه در سن ۲.۵ سالگی: یکی از دوستان اهل ترکیه که البته الان خدابیامرز شده، از این نظر قربانیهای کوچولو که با سنجاق جلوی لباس بچه ها میزنن ، برای خواهر کوچیکه هدیه آورده. نظر قربانی کوچولو و بامزه ای است، یک چشم خیلی ریز و یک فیل زرد رنگ ریز و بامزه داره. نظر قربانی را به لباس خواهر کوچیکه وصل میکنیم. چند ساعت بعد خواهر کوچیکه جیغ کشان وارد اتاق یلدا میشود و میگه:...ویل خوردم!!! ویل خوردم!!!..یلدا اولش متوجه نمیشه ولی چشمش به نظر قربانی که می افته، قضیه را می فهمه...اثری از فیل کوچک نیست!

خواهر کوچیکه در ۳ سالگی: هر جمعه و روز تعطیل خواهر جانمان راس ساعت ۶ از خواب بلند میشه و با صدای بلند میگه: "سلام- صبحانه!"...بعدش هم که کسی بهش محل نمیگذاره، میره تو آشپزخونه، در کابینتها رو باز میکنه و ظرفها رو درمیاره و بعد یک صندلی را میکشه جلوی ظرفشویی و از صندلی بالا میره و شیر آب رو باز میکنه و شروع به شستن ظرفها میکنه...همه اهل خانه از سر و صدا بیدار میشن...

 خواهر کوچیکه در۳.۵ سالگی: یکی از فامیلهای دور مامان، جناب سرهنگ ش. رییس راهنمایی رانندگی استان شده و به شهر ما منتقل شده. ما هم از سه روز قبل تدارک دیده ایم و کلی خودمان را آماده کرده ایم تا جناب سرهنگ و بانو تشریف بیاورند منزل ما. کلی هم به خواهر کوچیکه سفارش کرده ایم که مواظب باش آبروریزی نکنی...خواهر کوچیکه هم ظاهرا قول داده و از صبح هم پا روی دمب کسی نگذاشته. مهمانها میرسند ، خوش و بش های مقدماتی و پذیرایی انجام میشود و همه دور هم نشسته ایم و گپ میزنیم. خانم جناب سرهنگ شیفته خانومی و شخصیت خواهر کوچیکه شده. خواهر کوچیکه رو زانویش می نشونه و نازش میکنه...( ما هم دل تو دلمون نیست که خواهر جان یک چیزی نگه که ما ضایع بشیم)...بعد ازش میپرسه که چه دماغ کوچولوی خوشگلی داری ، با این دماغ خوشگل چیکار میکنی؟...خواهر کوچیکه نگاه فلسفی و عمیقی به خانم سرهنگ میندازه و میگه: از توش اندماغ درمیارم

خواهر کوچیکه باز هم ۳.۵ سالگی: خواهر کوچیکه عاشق دیدن کارتونهای ویدیویی است. کارتون مرد عنکبوتی یا به قول خودش اسپایدر بنگ را صد باری دیده، تام و جری را هم ۲۰۰ بار...عاشق صحنه های دار زدن است که در کارتونها به صورت اتفاقی دیده، چند باری عروسکهایی را که سالم نگه داشته، دار زده است. یک روز هم که خاله جانمان آمده اند منزل ما، خواهر کوچیکه تصمیم میگیره یک مراسم اعدام زنده اجرا کنه. تکه طناب  از بارفیکس خانه آویزان است که معمولا به جای تاب از آن استفاده میکنه، خواهر جان طناب را دور گردن خودش حلقه میکنه و یک چهارپایه زیر پای خودش میگذارد و بعد با لگد چهارپایه را می اندازه...خدا رو شکر که خاله جان همانجا نشسته بود و اعدام عملیاتی نشد.

خواهر کوچیکه و شاهکار ۴ سالگی: یک مراسم خواستگاری رسمی است در فصل زمستان و همه مودبانه و رودرواسی دار سرجایشان نشسته اند ...خواهر کوچیکه وارد میشود و مادر آقا داماد با خواهر کوچیکه خوش و بش میکند، خواهر کوچیکه لبخندی میزند و پهلوی مادر آقا داماد می نشیند...بعد صحبت از سرما و برف میشود...خواهر کوچیکه میگوید " هوا خیلی سرده، مامانم هر وقت از بیرون می آید میگه وای یخ زدم از سرما وای هلاکم از زور جیش!!"...هیچ راهی برای ماستمالی نیست، پیام واضح و روشن است...خواستگارها هم رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. 

خواهر کوچیکه، امروز تولد توست، انگار نه انگار که بیست سال تمام از روزی که اولین بار توی بیمارستان بغلت کردم و با خودم گفتم که چه نی نی خوشگلی ، گذشت...تولدت مبارک. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 21:25  توسط  مری  | 

سلام جینگولیا منه آخه منه نمیدونم چرا واقعاً مامان منه انقده کار می‌کنه الان داشتم شام میخوردم eating.gif : 35 par 25 pixels.یهو حرصم از دستش دراومد فک کن از ساعت ۸ صبح میره داروخانه ۱۰ شب میاد(مامانم داروسازهreading.gif : 48 par 26 pixels.)  دوس ندارم مخصوصاً حالا که مامانم گیگیلیرو میدونه وقتی‌ میاد خونه کلی‌ خوش می‌گذرونیم جدا امشب فهمیدم عجب مامان دوس داشتنی خوبی‌ شبا که میاد شوخی‌ می‌کنیم باهم در حد تیم ملیchampis2.gif : 57 par 76 pixels.دلم تنگ می‌شه براش خوب مخصوصاً الانم گیگیلی امتحان داره زیاد وقت نداره منم دلم نمیاد مزاحمش بشم مامانم نیست خلاصه دلم تنگیه خواهر تنگه crybaby.gif : 46 par 35 pixels.

بابا زنگیده بود گفت ما گیر افتادیم تو خونه فک کن آدم بره مسافرت بعد از زور برف گیر بیفته تو خونه !!!!!snoshovelf.gif : 123 par 49 pixels.دییی گناه داره بابام

امروزم یه دوس جونم اومد خونمون باهام حسابداری صنعتی ۳ کار کرد چقدر منه از این حساب داری بدم میاد بابا من مدیرم حساب دار نیستم که

  امروزم بدنم عجیب کوفته بود و زیر بغلم در حد تیم ملی‌ میدردید اما خانوم مربیمون گفت زودی خوب می‌شه منم خوشحالی خیلی‌ کلاس بدن سازیمو دوس دارم کلی‌ ذوق دارم براش

یه آقایی هست از همکارای بابا که دکترای معماری از ایتالیا داره و عجیب کار درسته اون روزم با همین آقاهه رفتیم سرامیک خریدم خیلی‌ باحاله یعنی‌ یه آدم خارجی با مزه همشم به منه میگه یادته کوچولو بودی اینطوری اونطوری کلا نمیدونم منه خیلی‌ دوس دارم وقتی‌ کسی‌ از بچگیم تعریف می‌کنهbabyboy.gif : 14 par 21 pixels. آها این آقاهه با خانومش بچه ندارن یعنی‌ آقای ۵۵ سالشه اما میگه منه فک می‌کنم آوردن یه بچه به این دنیا جنایته یه دونه سگ گنده داره میگه این پسره منه hyenas.gif : 85 par 48 pixels.*در هر صورت از اون آدماییه که منه خیلی‌ خیلی‌ دوسش میدارم

همین دیگه اومده بودم از دست مامانم گلایه کنم بحث رسید به اینجا کلا خانوما و آقایون(اگه آقایی اینجارو می‌خونه) اگر مامان شاغل دارین یه قفل گنده بزنین به دره خونتون نذارین بره سر کار

پ‌ن:مامانی عاچقتم کلا هویجوری

پ‌ن:رامونا جونم خوشحالم که برگشتی‌ خیلی‌ خیلی‌ خوشحالمxlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:14  توسط  مری  | 

سلام جینگولیا

این روزا خیلی‌ سخت مشغولم هم درسا از یه طرف یعنی‌ درس نمیخونما همش استرس درس نخوندهٔ روی هم جمع شدمو دارم از یه طرفم شدیدا دارم برای دورهٔ نجات غریق که وسط امتحانم برگزار می‌شه تمرین می‌کنم که تمرینشم پوستمو میکنه و واقعاً سخته

گیگیلی نازم فردا و پس فردا و پس اون فردا امتحان داره طفلکی فردا آمار پس فردا فولاد پس اون فردا بتن خیلی‌ گناهی منم کلی‌ دلم براش کباب گناه داره خوب کوچولوهه

دیگه اینکه پریروز رفتم ۲ تا مایو و یک عدد حولهٔ حرفه‌ای خریدم کلی‌ الان دارم ذوق مایو هامو می‌کنم با مامان رفتیم دنبال سرامیک برا خونه جدید بالاخره اون چیزی که میخواستیم پیدا شد و من کلی‌ ذوق مرگ

امروزم یه ساعتی‌ با گیگیلی گلم بودم خیلی‌ خوب بود الانم شدید داریم  اس‌ام‌اس بازی عشقولی می‌کنیم و من در حال روحیه دادن به گیگیلی هستم

بابامم هنوز نیومده و منو مامان شدیدا مشغول حال حول

رفتم باشگاه بدن سازی کلی‌ وزنهٔ خفن خانومه داد بزنم گیگیلی همش بهم میگه فک کنم آخرش آرنولد بشی‌ تازه رفتیم پیش مشاوره تغذیه برا گرفتن یه رژیم برا اینکه چاق بشم فک کنن گفت ۹ کیلو کمبود وزن داری خوو مگه تخصیر منع چیکار کنم دوس جونا آشختونم بای بای

پ.ن:دختر خوشگله اومد هوراا

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:50  توسط  مری  |